هــــــــــــی غـــــریـــــبـــــــــــــــــــــــه...
هــــــی غــریـــبــــــــــــــــــــــــــه...!
روی کسی دست گذاشته ای که همه دنیای من است!!!
بـــــی وجــــــــــــــــــــــــــــــــدان...!
این چنین راحت عــــزیـــــز دل مرا صدا نزن!!!
خاطرمان باشد...
شاید سالها بعد،در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم
و بگوییم:
این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...
میخوام از شبی بنویسم که برای همیشه در زندگی مُردم...
شبی که تمام احساساتم گوشۀ قلبم خشکید.شبی که صدای شکستن دلم را با گوش های خودم شنیدم...
اون شب پراز اشک بودم؛برای خودم،برای دلم و برای هزاران آرزویی که ته دلم آروم آروم جون میدادن و میمردن...
اون شب تو پراز خنده و شادی بودی و من پراز گریه و ناله،تو پراز عشق بودی و من ناامیدتر از همیشه سرم را به دیواری تکیه داده و زار زار میگریستم...
اون شب نگاه تو پراز آرزو بود و چشمان من پر از حسرت،اون شب برای اولین بار به شادی های تو حسادت کردم،اما باز پراز دعا بودم برای خوشبخت شدنت...
پراز دعا بودم برای تویی که همـۀ امیدی را که مدتها به من بخشیده بودی را در یک لحظه از من گرفتی! پر از دعا بودم برای شادی دلت که روزی تنها به دست من سپرده بودی و حال آنرا با عشق تقدیم به دیگری میکردی...
به تو گفته بودم اگر روزی نباشی خواهم مُرد،آن شب با تمام وجود نبودنت را احساس کردم و ذره ذره مُردم!!!
دوست داشتم فریاد بزنم و بگویم آن مرد خوشبخت که میان زیبایی های زندگی گم شده،روزی عشق پاک قلب من بود...
اما...
اما فریاد نزدم،حتی نفرین هم نکردم،تنها به روزگار سپردم که تو و عشقت جاوید باشید و میان خوشی ها پر بزنید!
*دعــــــــــــــــــــــــــــــا مــــــــــــی کنــــــــــــــــــــــــــــــم
عـــــــــــشـق در میـــــــــــــان تمـــــــــــــــام ثــــــــــــانیــــــــــــــه هــــــــــــای
زنــــدگــی ات جـــاری شــــود و زنــــدگـــیــــــت همـــــــواره پــــر از نـــشـــــــــــــــــــــــــــــــــــاط...***
نـــــــــرگـــــــــــــــــــــــــــــــــس
درون سـیـنه قلـبــم چـه غمگـیـنـانه میـپـیـچــد
صدای تو کـه میگفـتی بـه جز تو دل نمـیـبـنـدم
***بـرو دیـگر کـه دل از غـــم رهـــا کــــردم***
خـداحـافـظ ، خـداحـافـظ کـه دیگــر بر نمیگردم
تــو بـودی آسمــان مـن، غـمـت همــسایه قلـبـم
ولـی خـورشیـد چـشـم تـو بـه بـام دیگری پر زد
قـسـم بـر سـوز پـنـهـانـم، تو را دیگر نمیخـوانـم
کـه از بـاغ دو چـشـم تـو، پـرستـوی دلـم پــر زد
بـــــــــــــــوســـــــــه...
بـوسـه یـعنـی وصـل شیـریـن دو لـب
بـوسـه یـعنـی خـلـسـه در اعماق شب
بـوسـه یـعنـی مست از مشروب عشق
بـوسـه یـعنـی آتـش گـرمـای عـشـق
بـوسـه یـعنــی لــذت از دلــدادگــی
لـذت از شـب ، لـذت از دیـوانـگـی
بـوسـه یـعنـی حـس خوب طعـم عشق
طـعـم شـیـریـنی بـه رنـگ سـادگـی
بـوسـه آغــازی بــرای مــا شــدن
لـحـظـه ای بـا دلـبـرت تـنــها شـدن
بـوسـه آتـش مـیـزنـد بـر جـسـم و جـان
بـوسـه یـعنـی عـشـق مـن بـا مـن بـمان
چادر شب را سرت کن همسفر تا هیچ کس
روی ماهت را نبیند،آخر اینجا هیچ کس
مثل رودی راه افتادیم و نجوا میکنیم
زیر لب: ما عاشقیم و غیر دریا هیچ کس
من تو را دارم همین کافیست!دخترهای شهر
روزگاری عاشقم بودند و حالا هیچ کس
آسمان ها را به دنبال تو میگشتیم عشق
در زمین پیدا شدی...جایی که حتی هیچ کس
برگی به دستم بود،گفتم آخرین شعر است
بعد از تو شاعر نیستم،گفتی:همین شعر است
گاهی پر از حرفی ولی چیزی نمی گویی
اما سکوتت هم برایم بهترین شعر است
برسطر سطر شعرهایم رد پای توست
در دفترم هرقدر دارم نقطه چین شعر است
من با تو هر حرفی که میگفتم غزل میشد
وقتی زبان رسمی این سرزمین شعر است
آری من از هر پنج انگشتم تو میبارد
دست خودم هم نیست،اینها را ببین شعر است...